حكيم ابوالقاسم فردوسى

168

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كنون لشكر و دژ به فرمان تست * نبايد گه آشتى جنگ جست دژ و گنج و دژبان سراسر تراست * چو آيى چنان كت مراد و هواست چون چهره به سهراب نمود و به رويش تبسم كرد سهراب ديد يكى بوستان بود اندر بهشت * به بالاى او سر و دهقان نكشت دو چشمش گوزن و دو ابرو كمان * تو گفتى همى بشكفد هر زمان سهراب به گرد آفريد گفت : اكنون كه زور بازو و جنگ آورى مرا آزمودى عهدى كه بستى مشكن و مپندار چون بدين باره پناه بردى مرا به تو دسترس نخواهد بود . گرد آفريد و سهراب تا در دژ عنان با عنان آمدند . نگهبانان دژ در را گشودند و گردآفريد خسته و دردمند به درون رفت . آن گاه دگر بار در دژ را بستند ، و همه از اسيرى هجير و آزارى كه به گردآفريد رسيده بود به غم نشستند . پدر گردآفريد به او گفت : وقتى به جنگ رفتى همه نگران تو شديم . سپاس يزدان را كه هم جنگيدى و هم به افسون و نيرنگ خود را از اسارت رهاندى و ننگى به دامان دودمانت ننشست . آن گاه گردآفريد بر بالاى باره برآمد و چون سهراب را ديد به او آواز داد چرا بيهوده در اين جا درنگ كرده‌اى ، باز گرد و خاطر از جنگ بپرداز كه سودى نخواهى برد . سهراب چون دانست كه آن دختر دلير خود را به نيرنگ از دست او رهانده است تنگ دل و آشفته خاطر شد ، و به او گفت : اى خوب چهر نيكو ديدار ، سوگند به تاج و تخت و مهر و ماه كه اين باره با خاك پست آورم * ترا اى ستمگر به دست آورم چو بيچاره گردى و پيچان شوى * ز گفتار هرزه پشيمان شوى پشيمانى آن گه نداردت سود * چو گردون گردان كلاهت ربود گردآفريد به شنيدن اين سخنان لب به خنده گشود و گفت بيهوده دل خود را نويد و فريب مده كه تركان هرگز از ايرانيان همسر